قوز بالا غوز
وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
ghoozbalaghooz@gmail.com
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
یه کوچولو داروین بودن!

مقاله ای رو که بیندیش معرفی کرده بود -آیا چیز به درد بخوری درباره مردها هست؟- دو بار خوندم. با توجه به این که این اواخر دیدگاه داروینی تو مسائل اجتماعی و روانی برام خیلی پر رنگ شده بود فکر کنم معلوم باشه چرا اینقدر برام جذاب می نمود. دیدگاه داروینی تلاش میکنه تا با دو اصل (۱)تمایل ذاتی حیوان برای ادامه نسل و (۲)تنازع برای بقا دنیا رو تفسیر کنه. مقاله برای من چند فراز مهم داشت. اول این که چرا زن ها تو طول تاریخ همیشه متوسط موندن و دیگر این که جذابیت یک موجود انسانی نر برای یک موجود انسانی ماده از کجا میتونه نشات بگیره. نویسنده قصد داره که برخلاف نظریات فمنیستی غالب در عرصه اجتماع روی این نکته که مردها و زنها در عین اختلاف ذاتی میتونن برابر باشن پافشاری کنه.

نویسنده با استناد به نتایج تحقیقاتی میگه میانگین زن و مرد در خیلی از صفات و خصوصا هوش به نظر برابر میاد. اما وقتی به کرانه های نموداری نگاه می کنید می بینید مردهای موفق و مردهای شکست خورده به مراتب بیشتر از زنها هستند. به عنوان مثال همون قدر که جمعیت قدرتمندان عرصه سیاست یا موفقین اقتصادی یا دانشمندان برجسته پر از مرده٬ فهرست مجرمین٬ زندانیان٬ و کشته شدگان میادین نبرد هم  کاملا مردانه ست. برعکس٬ قشر وسط جامعه اعم از کسانی که به موفقیت های متوسط دست پیدا میکنن یا فارغ التحصیلان دانشگاهی٬ صاحبان تجارت های کوچک و یا کسایی که باعث موفقیت دیگران میشن مملو از اسامی زنانه ست. نویسنده خلاف آرای فمنیست ها که این عقب ماندگی رو ناشی از عقب نگاه داشته شدن میدونن به استناد مثال های تاریخی مسبوق به فقدان انگیزه برای رقابت و فقدان توانایی در ایجاد شبکه های ارتباطی میدونه. مثال زیبایی که در اثبات این ادعا میاره مربوط میشه به یک قرن پیش در امریکا و زمانی که جمعیت پیانیست های زن به مراتب بیشتر از پیانیست های مرد بوده ولی هیچ اتفاق مهم یا اثر شگفت یا نام ماندگار زنانه ای ثبت نمیشه در حالی که مردان سیاه تازه از بند بردگی رسته و نیازمند ابراز وجود ٬در همون زمان٬ مبدع موسیقی جاز میشن. اگر بخوام صریحتر بگم٬ زن انگیزه ای برای خیلی بالا رفتن نداره چون این موضوع در تقابل با امتداد نسل و تولید مثل قرار میگیره و در میدان رقابت برای به دست آوردن زوج مناسب او رو ناکام میذاره. به بیان دیگه٬ ژن زنانی که تمایل زیاد به رقابت حرفه ای٬ موفقیت های بزرگ٬ و بالاتر از مردها قرار گرفتن دارن به علت عدم علاقه جنس مرد (یا شاید به علت اینکه ازدواج برای این زنها اولویت نیست یا ...) به این خصوصیات انتخاب نشده٬ تکثیر و انتشار نیافته٬ و بنابراین شایع نیست.

از طرف دیگه٬ همون قدر که صفات مبارزه جویی و حس رقابت یک زن برای مرد قابل قبول نبوده٬ احراز و ابراز همین صفات از سوی مرد برای زن جذاب و خواستنی میشده. خواننده در میانه مقاله به یک سوال عجیب و یک پاسخ تکان دهنده میرسه: به نظرتون چه نسبتی از اجداد ما مرد و چه نسبتی از اونها زن بودند؟ جواب ابتدایی که به ذهن متبادر میشه اینه که چون هر موجود انسانی یک مادر و یک پدر داره پس این نسبت برابر و ۵۰-۵۰ باید باشه. جواب اما ۸۰٪ زن در مقابل ۲۰٪ مرده! واقعیت تاریخی اینه که پدران تاریخ به مراتب کم شمارتر از مادران تاریخ بوده اند. مرد ها اگر در جنگ ها کشته میشدند٬ اگر فقیر می بودند٬ اگر کم هوش و کم توان جلوه می کردند٬ بخت داشتن زوج و تکثیر ژن های خود رو از دست میدادند. چنگیز خان تعداد زیادی زن داشته و بیش از  هزار فرزند و درمقابل تعداد متنابهی مرد از داشتن همسر و فرزند محروم می موندند. بنابراین شانس حضور ژنهای (و به تبع صفات اخلاقی) چنگیزخان در جمعیت فعلی انسانی به مراتب بیش از شانس وجود ژن های کسانی ست که در جنگهایی که او مسببشون بوده کشته شدن. از لحاظ فیزیولوژیک هم بودن یک چنگیزخان برای تولد صدها فرزند کافی بوده اما در مقابل باید تعداد زیادی رحم بارور حاضر می بوده. در حقیقت مردان کم توان٬ فقیر٬ اخلاقی٬ خجالتی٬ و ... پیشاپیش بازنده عرصه رقابت داروینی برای امتداد نسل هستند. اگه میبینید اخلاقی بودن رو اینجا عنوان میکنم چون این طرز استدلال در تایید اعتقادات پیشینی منه درباره اینکه قانون و اخلاق رو قدرتمندان جوامع انسانی وضع کردند تا بیش از پیش گوی و میدان تنازع بقا رو از مردان حامل ژنهای ضعیف ببرن. برای مثال دقت کنید به بنیانگذار شری عت اس لام و فقهی که برای مرد چهار زوج و الی النهایه کنیز رو مجاز میشمره و برای شارع حتی بیش از اینها رو تجویز میکنه.

جان زن با همین منطق همیشه محترمه و البته یک غنیمت جنگی محسوب میشه. فرهنگ ها و تمدنهایی در طول تاریخ باقی موندن که احترام زن رو نگاه داشتن. نویسنده میگه در جریان غرق شدن تایتانیک شانس بقای یک مرد در قسمت درجه یک کشتی (ثروتمندترین ها) برابر با ۳۳٪ بوده که از شانس بقای فقیرترین زنها (مسافرین کابین های درجه سه) با احتمال ۴۶٪ به مراتب پایین تر میشده. به باور من بسیاری از رفتارهای محترمانه ای که در مقابل زنها و در فرهنگهای مختلف می بینیم محصول ژن هایی ست که اعمال روانی ما رو به عهده دارن و در ما در طول قرنها تثبیت شدند. فرهنگی برنده تنازع بقای داروینی و در نتیجه نسلی پر توانتر خواهد بود که نه تنها زنهای با کیفیت خودش رو از دست نده بلکه زنهای با کیفیت از جوامع دیگه رو به غنیمت بگیره. هیچ آمار دقیقی ندارم اما به ضرس قاطع میگم شانس پیدا کردن زوج مناسبتر (کیفی تر از جمیع جهات) برای زن مهاجر (بخوانید غنیمت جنگی) به مراتب بیشتر از مرد مهاجره (به دلیل اینکه مهاجرت خواه ناخواه از انرژی و توانایی های مرد برای رقابت خواهد کاست). شاید مهمترین دلیل اینکه چنین چیزی برام عین روز روشنه داشتن مثال های متعدد از ازدواج با بیگانه ست؛ زنهای ایرانی (بنا به مشاهدات غیر متدولوژیک من) معمولا با خارجی های تحصیلکرده و یا ثروتمند ازدواج کردن و مردان ایرانی معمولا با زنهایی که فقط خارجی بودند و در عین حال شانس زیادی برای ازدواج با گزینه بهتر و هم نژاد نداشتن.

پینوشت: قاعدتا اینها رو ننوشتم که نسوان مربوطه رو عصبانی و رجال رو ناامید کنم. ضمنا خدا قسمت کنه دستت برسه به ضریح جوون؛ بیا و ثواب کن و ما رو تو بلاگرولینگ پینگ بفرما...  بلاگرولینگ فیلتر می باشد٬ اونم از نوع سپر که دولتیه گویا!!!


چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386
Breaking and Entering

شومصد تا فیلم دیدم این اواخر. تو فرودگاه دوبی ۱۸ ساعت باید علاف می بودم. طوری شد که شب کف زمین خوابیدم و صبح با لگد یه مسافری که لابد خیلی عجله داشت از خواب پریدم. چند ساعت پرسه زدم. اکیدا قصد داشتم که خودم رو با فری شاپ احمقانه دوبی سرگرم نکنم. همیشه زمان های طولانی میتونه چیزهای بزرگ رو تکراری و کوچولو جلوه بده و ۱۸ ساعت برای فرودگاه دبی زمانی طولانی محسوب میشه. بهترین کار این بود که برم و کتاب بخرم و بشینم بخونم اما کتابایی رو که می خواستم نداشتن. گزینه بعدی؟!!! بدیهیه که فیلمه؛ زود تموم میشه اما بهتر از هیچیه. دیدن Breaking and Entering ماحصل همون کلنجار چند ساعته تو فرودگاه بود و مصداق کامل وقتی انتظارش رو نداری پیش میاد. یه فیلم عالی با بازی Jude Law و Juliette Binoche که به نظرم خیلی هم زمان و مکان بخصوص نمیخواد تا ازش لذت ببری. مدتی بود که داشتم به این فکر می کردم که این آقای خوش سیما -جود لاو- میتونه بهترین هنرپیشه جوان فعلی سینمای هالیوود باشه؛ الان و بعد از دیدن این فیلم دیگه جدا فکر می کنم رودست نداشته باشه. فیلم چند سطح داره و دستکم یک لایه عمقی. داستان با غرولند جود لاو شروع میشه که از روزمرگی و بی خاصیت شدن زندگی شبه زناشویی ناراضیه. همین آقا آرشیتکت و رییس یه شرکت بزرگه که داره طرح عظیمی رو در یک منطقه حاشیه ای و کثیف لندن برای بهسازی و زیباسازی محیط شهری اجرا می کنه. بلافاصله بیننده با شخصیت پسری آشنا میشه که فرز و زرنگه و برای سرقت لوازم شرکت شیشه های سقف رو میشکنه و وارد میشه (نام فیلم). پسر یه بوسنیایی مسلمان مهاجره و مادرش (جولیت بینوش) با چنگ و دندون میخواد از فرزند محافظت کنه٬ کاری که به طور موازی همسر (با اغماض) جود لاو هم در مورد دختر مبتلا به اوتیسم خودش انجام میده. جود لاو در جریان یک تعقیب و گریز محل اقامت پسرک سارق رو پیدا میکنه و تصمیم میگیره که با طرح و نقشه -مثل یک مشتری معمولی- وارد خونه دزد کوچولو بشه و ... اینبار شخصیت اصلی داستان وارد خونه میشه تا بشکنه ولی شکسته میشه (عکس نام فیلم). امیدوارم بتونید فیلم رو ببینید و مثل من باهاش حال کنید.

                       

Talk to Her یه اثر هنری کامل بود؛ پر از زیبایی و عین صنایع دستی اصیل و صاحب سبک٬ همونی  که از یه فیلم اروپایی انتظار می رفت. یه داستان بی نظیر و جذاب با یه عالمه زنجیری که میتونه شما رو بعد از فیلم به فکر فرو ببره. داستان دو مرده که هر دو تا معشوقشون در حالت کما به سر می برن. یکی اعتقاد داره که باید با دختر خوابیده در بستر مرگ صحبت کرد و بهش عشق داد و یکی دیگه اعتقاد داره که این حرفا خرافه ست و سر کار گذاشتن خوده. فیلمی پر از لوکیشن های ناب٬ موسیقی فوق العاده٬ و قصه ای با یک پیک تکان دهنده٬و ... و البته دست آخر مثل تموم فیلمای اروپایی من هیچ ارتباطی با داستان و کاراکترهاش برقرار نکردم و فقط آخرش گفتم عجب شاهکاری بود!!!


دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386
حیف که نیست

امروز یکی از بدترین روزای زندگیم بود. روزی که با تمام وجود دلم نمی خواست اینی که هستم باشم. می بینم استعداد تکرار چند باره یک اشتباه مشخص رو دارم و گویا نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم. تا همین چند وقت پیش عادت داشتم وقت نرسیدن به یه آرزو شب تو خلوت خودم اشک بریزم و خدا رو بازخواست کنم. حالا اما چی؟ نه تنها کماکان چیزهای مهمی تو زندگیم وجود دارن که بهشون نمی رسم؛ نه تنها چیزهای مهمی بودن تو زندگیم که از دستشون دادم؛ نه تنها هنوز شبها و خلوتهایی برای آروم اشک ریختن هستن٬ بلکه آسمون هم از وجود یه قدرت لایتناهی خالی شده. اگه اون بالا خدای مهربونی وجود داشت که مراقب ما بود و کارهای خوبمون رو میشمرد و دست آخر هم راهی بهشت ابدیمون می کرد٬ خیلی خوب می شد؛ حیف که نیست. اگه تناسخی وجود داشت و روح آدمی بعد از اتمام هر زندگی در کالبد جدیدی خونه می کرد و هستی زیباتر و دلنشین تری رو تجربه می کرد٬ خیلی خوب می شد؛ حیف که وجود نداره. دوباره باید نیاز به نوشتن توم جون بگیره.


سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386
Wrong

یه چیزی نوشتم و سریع پاکش کردم. ببخشید که اسم پینگ شده وبلاگم رو می بینید. یه چیزی بود درباره سفر اخیرم به قبرس که ترجیح دادم مکتوم بمونه. دلیلی نداره درباره اتفاقی توضیح بدم که چاره ای جز کنار اومدن باهاش و راهی جز فراموش کردنش ندارم؛ مصداق کامل:

«Wrong person in wrong place at the wrong time»

اشتباه نکنید. موضوع ویزایی که باز هم نگرفتم نیست. سعی می کنم بزودی یه پست به درد بخور بذارم. این پست نابود شد خلاصه...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 91862


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

رفیقدون