دیشب یک دقیقه هم نخوابیدم. سخته... فردا صبح هم باید بریم برای تشییع جنازه. این که باید جوری خبر بدی که کسی پس نیافته شاید از کارای اداری بیمارستان و کلانتری و پزشک قانونی یا تدارک دیدن برای مراسم سختتر باشه. حس میکنم هنوز شونه هام خیسن از بس تو بغلم این و اون زار زار گریه کردند. الان فقط اومدم یه سر خونه دوشی بگیرم و برم فرودگاه دنبال بابا... خیلی سخته به بابا گفتن...
همکار عزیز؛ بد نیست بعضی وقتا حواست رو بیشتر جمع کنی. اگه هنوز یادت مونده باشه٬ چیزی هست به اسم دردهای آتیپیک قلبی. میتونستی به جای تجویز آمپول متاکاربامول برای یه مرد ۵۲ ساله دیابتی که با درد پشت و گردن اومده بود پیشت و سابقه فامیلی سه پلاس داشت و تست ورزش مختل و ۳۰ سال یکبند سیگار کشیده بود٬ یه نوار قلب بگیری و از مصیبت های بعدی جلوگیری کنی. می تونستی به جای ترخیص کردن و توصیه به مراجعه به جراح اعصاب٬ از آقایی که تموم بدنش شده بود عرق سرد و حالت تهوعش رو به اطلاعت رسونده بود٬ دو تا سوال کنی و چهار خط شرح حال بگیری و نذاری این بلا سر یه خونواده جوون بیاد. میدونی آقای همکار٬ دگزامتازون کیمیا نیست که به هر سنگ خارایی بزنی٬ طلا بشه.
امروز فقط حرف این بود که ازت شکایت بکنن یا نه. گاهی از این که با امثال تو همکارم حالم به هم می خوره... |