<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[قوز بالا غوز]]></title>
		<link>http://www.hunch.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[وبلاگ دستگاهی ست مفید که با آن می شود اس ام اس های چند پاراگرافی زد!]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[حرمان]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/07/post-189/</link>
					<description><![CDATA[<p><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">خوش است خلوت اگر یار یار من باشد</span><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد</span><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span></span></p><p><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">روا مدار خدایا که در حریم وصال</span><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;<span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد</span></span></span></span></p><p><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل</span><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد</span></span></span></span></span></span></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 28 Aug 2008 01:26:18 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/07/post-189/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دارا و ندار]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/06/post-188/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">تا پیچیدم تو کوچه انگار در فاصله بین خودم و خودم ظاهر شد. نفسش را بر گونه هایم احساس کردم. بعد شنیدم با یک لحن متین&nbsp;آشنا گفت: «آقا سلام علیکم». محکم&nbsp;در آغوشم کشید. سه ماچ از دو لپم گرفت از همان ماچ های تفی که خیلی ثواب دارند. وقت فکر کردن نبود. یادم نمی آمد کجا دیده بودمش اما آنقدر شبیه او را این ور و آن ور -توی اداره ها و مدرسه ها و دانشگاه و محل کار- دیده بودم که شک نکردم درست شناخته است مرا. مرتب بود. چشمان مهربانی داشت با یک ریش مسلمانی سفید که نه ته ریش است و نه محاسن. موهایش هم از همان رنگی بود که شما می گویید جو گندمی. پیراهن خاکستری را روی شلوار انداخته بود و تسبیح می چرخاند. بلد نیستم خوب قیافه ها را توصیف کنم اما می توانم بگویم با دیدن این تیپ ها واقعا نمی توانید تشخیص دهید که طرف مدیرکل است یا آبدارچی. می دانید؟ ضریب تمییز کراوات در این مملکت خیلی بالاست. مثلا اگر ببینید یک آقایی کت و شلوار و کراوات دارد و صبح با یک ماشین ۲۰ میلیونی می رود سر کار احتمال زیاد دارد که دکتر باشد اما اگر جوانکی را دیدید که کراوات زده و صبح کنار خیابان انتظار تاکسی می کشد یعنی شاگرد بنگاهی ست. ولی آدم متدین دارایی و ناداری را در لباس و حرکات و سکنات نمی ریزد. دارای متدین از تفاخر خوشش نمی&nbsp;آید (و&nbsp;حریم تفاخر برایش&nbsp;بسیار وسیع است) و ندار متدین مشغول حفظ آبروست.</p><p align="justify">حالا داشتم سوال های احوال پرسانه را جواب می دادم در حالی که هنوز به خاطرم نیامده بود کجا دیدمش. </p><p align="justify">: ابوی خوب هستند؟ - الحمدلله : خانم والده چطور؟ ایشون هم خوبن؛ سلام دارن خدمتتون. </p><p align="justify">: روزگار بر وفق مراد هست؟ - شکر؛ بحمدالله بدک نیست.</p><p align="justify">من چرا این بابا را یادم نمی آمد. رسم احترام است که من هم در مقابل چهار تا&nbsp;حال و احوال در مقابل&nbsp;بپرسم. اما&nbsp;آخر احوال که را؟! بگویم پدر و مادرتان چطورند می ترسم بگوید فلانی آنها که صد سال پیش فوت کردند. حال بچه ها را بپرسم ممکن است اصلا بچه پس نیانداخته باشد تا به حال. حال زن این ها را هم که نمی شود پرسید؛ بهشان بر می خورد. همان کار و بارش را بپرسم بهتر است چون لااقل این طوری شاید فهمیدم اصلا این من را از کجا می شناسد. آمدم&nbsp;شروع کنم&nbsp;که باز پیش دستی کرد و گفت: «حقیقتش ما خانواده نیازمندی هستیم...» </p><p align="justify">هنوز نیم ساعت بعد از اینکه ۱۰۰۰ تومن گذاشته بودم کف دستش داشتم گیج می زدم که چه کلاهی رفته است به سرم!</p><p align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">پینوشت: کامنت </font><a href="http://naarenj8.persianblog.ir/"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">نارنج</font></a><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333"> عزیز&nbsp;را روی پست «</font><a href="http://hunch.blogsky.com/1387/06/04/post-186/"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">چرا لایحه به چپم</font></a><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">» بخوانید. باور کنید من این خانم را بیشتر از سه سال است می شناسم و می دانم چه حالی داده است به من که کامنت های اینطوری گذاشته. ضمنا گفته است که این را برای خوانندگانم اینجا نوشته.</font></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 12:33:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.hunch.blogsky.com/Comments.bs?PostID=188</comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/06/post-188/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بازی بی بازی!]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/05/post-187/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">داشتم فکر می کردم به راه انداختن یک بازی وبلاگی. گفتم بگذار من هم یک سوال مطرح کنم و پنج نفر را دعوت کنم و آنها هم پنج نفر و آن بیست و پنج نفر هم صد و بیست و پنج نفر و ... یکهو عصایم پرت شد و کوزه شکست! سوالم این بود:</p><p align="justify">«<strong>اگر قرار بود اجازه داشته باشید فردا ۵ قانون را در این مملکت حذف کنید یا تغییر جدی بدهید٬ به ترتیب اولویتتان کدام ها را از کتاب قانون پاک می کردید یا تغییر می دادید؟</strong>»</p><p align="justify">طبیعتا اکثر ما متن قانون را دقیق نمی دانیم. مثلا فقط می دانیم قانون انتخاباتی هست. ممکن است جزئیاتی از آن را بدانیم. اما می بینیم قوانین موجود که در انتخابات فعلی تبلور پیدا می کنند با اپتیموم فاصله زیادی دارد. هر کدام از ما هم لابد سراغ قانونی می رویم که بیشتر دغدغه مان است. حالا یا جدا زده&nbsp;پدر زندگی خودمان را درآورده و یا حس می کنیم آنقدر فراگیر است که با حل آن تفاوتی اساسی در زندگی همه اتفاق می افتد. آمدم ۵ تای خودم را لیست کردم و دیدم زبانم لال انگار یا&nbsp;گیر داده ام به دین و مذهب و یا به ارکان نظام!&nbsp;فکرش را بکنید&nbsp;میان آن همه اولویت فقط میشد بلند بلند گفت که دخل قانون صدا و سیمای انحصاری و تمام دولتی را می آوردم. بین خودمان باشد ولی این تازه&nbsp;اولویت پنجمم بود. گفتم که کوزه شکست! شما هم اگر حتی شده ذهنی این کار را بکنید و ببینید جراتش را دارید در ایران زندگی کنید و عیان قوانینی را که دلخواه نیستند فریاد بزنید؟&nbsp;باز به این نتیجه رسیدم که جرات می خواهد آدمی&nbsp;در سرزمین من&nbsp;درد واقعی را بگوید.&nbsp;هنوز شروع نشده تنم لرزید؛ من هم که ترسو! خدایی قبول کنید&nbsp;بازی من از خیلی از این بازی های بی سر و ته وبلاگشهری سرگرم کننده تر و بدردبخورتر بود. این جوری لااقل معلوم می شد&nbsp;جنبش های مدنی ما دنبال&nbsp;فرعیات هستند و حتی بنا نیست گرهی از کار فروبسته خود بگشایند. نهادهای مدنی مان هم که کارشان واکنش نشان دادن است. منتظرند تا یک جایی کسی حرفی بزند تا بیانیه صادر کنند؛ از همان ها که نه کسی میخواند و نه به اعتبارش آبی از آب تکان می خورد. برنامه ای در کار نیست! می ایستند تا از حریف -دولت یا هر سیستم حکومتی دیگر-&nbsp;عملی سر بزند تا اینها عکس العملی نشان دهند.&nbsp;خب&nbsp;بالاخره کسی که&nbsp;فقط دفاع می کند٬ گل می خورد! شاید کم بخورد ولی می خورد.&nbsp;همین است که جامعه مدنی ایران دائم در مقابل دولت ها پس می رود و عقب می نشیند.&nbsp;اصلا ما را چه به این حرفها!&nbsp;برویم به همان لایحه بازیمان برسیم. </p><p align="justify">گفتم گل یادم افتاد که قطبی هم بالاخره گیر داد به داوری و مدیریت مالی و ... ولی نگفت باقری گل زد و در حالی که قطبی انتظار داشت به سویش بیاید٬ محلش نگذاشت و رفت با عابدزاده بندری رقصید!</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 23:22:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.hunch.blogsky.com/Comments.bs?PostID=187</comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/05/post-187/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چرا لایحه حمایت به چپم!]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/04/post-186/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><a href="http://zamin4.blogfa.com/">زن زمینی</a> عزیز؛ راستش من اصلا نمی دانم چرا باید درباره چیزی مثل تعدد زوجات بنویسم. آخر این مساله ی صدم من هم نیست. من هیچ قوم و خویش یا دوست و آشنای نزدیکی را ندیده ام که بیشتر از یک زن داشته باشد و خودم هم توی این مایه ها نیستم. راستش در طبقه اجتماعی من اگر به کسی فشار بیاید٬ می رود و خیانت می کند چون بی آبرویی چند زنی خیلی بیشتر از خیانتی ست که اصلا شاید هیچوقت فاش هم نشود! وقتی می آیم و از مهریه می نویسم به خاطر آن است که مساله مبتلا به خودم و دیگران مثل خودم است؛ همان قوم کوچکی که از بد روزگار در این سرزمین گیر افتاده اند. بدشانسی ست دیگر! البته ما تنها نسل و مردمان بداقبال تاریخ نبوده ایم. می شد در دوره زمامداری هیتلر در آلمان و در یک خانواده یهودی&nbsp;به دنیا آمده باشیم. آن وقت هم هاج و واج می نشستیم و هیاهوی دیگران را نظاره می کردیم و حسرت می خوردیم و احیانا قربانی می شدیم. اگر هم می بینی حق هیتلر را گذاشتند کف دستش برای این بود که بی حیا افتاده بود به جان اکثریت ها؛ فرانسوی ها و انگلیسی ها! وگرنه اگر به همان دخل یهودی ها را آوردن اکتفا می کرد الان پسر و نوه اش هم&nbsp;نمد قیصری به تن کرده بودند! این&nbsp;بدبختی اقلیت بودن است که گیرش افتاده ایم. نه آن یهودی کمتر از دیگران خون آلمانی داشته است و نه من از آن کسی که رفت و به احمدی نژاد رای داد کمتر ایرانیم. اما من اینجا متعلق به یک اقلیتم. درست مانند آن قبیله افریقایی که چون ۲۰٪&nbsp;جمعیت کشور&nbsp;را تشکیل می دهد باید با قمه ی آن یکی ۸۰٪ مثله شود. تا وقتی هم این جور قبیله های اکثریتی&nbsp;هوس تهدید منافع امریکا و انگلیس را نداشته باشند می توانند با خیال راحت به قصابیشان ادامه دهند. </p><p align="justify">من اینجا یک اقلیتم. اقلیتی که چون نمی تواند مشکلات خودش را حل کند به فکر حل مشکل&nbsp;زن همسایه&nbsp;افتاده است؛ همان زن روستایی&nbsp;که مردش به چشم دام نگاهش می کند و یا&nbsp;این زن شهری که چشم ندارد در روز روشن آرایش را به صورت خواهر و مادر من ببیند. مگر غیر از این است که مشکل امثال ما آن قانونی ست که گشت ارشاد را روانه خیابان می کند و آن یکی تبصره&nbsp;که به جرم اعتقاداتمان برایمان محدوده ترقی و پیشرفت قائل می شود؟ چرا صدایمان آنجا در نمی آید؟ چون ما اقلیتیم. جرممان همین است.&nbsp;چون اکثر خانواده های جامعه -آنها که ما نگران خدشه بر کیانشان هستیم- دلشان از&nbsp;خوشی اینکه می بینند قانون توی سر ما می زند&nbsp;ضعف می رود. اگر روزی بخواهیم از حقوقمان دفاع کنیم خواهی دید چطور اعضای همین خانواده های کیانمند جلویمان شاخ می شوند که خفه شوید و بتمرگید سر جایتان.&nbsp;فکر نمی کنم پایمال شدن&nbsp;حقوق زنانه آن&nbsp;خانم محترم که امروز دل نازک وبلاگشهر را به درد آورده است برای خودش مهمتر از نذر بر زمین مانده و حج نرفته باشد.&nbsp;حالا&nbsp;تو می گویی وامصیبتا سر دهیم&nbsp;که آهای قاضی القضات٬ این زن که خودش گرم است و نمی فهمد٬ نباید هوو داشته باشد؟&nbsp;باور کن خیلی از این زنها که سنگشان را به سینه می زنی حاضرند قربة الی الله&nbsp;برای مردشان زن دوم هم بگیرند.&nbsp;آنها متدینند و مومن و اگر مطمئن باشند که اسلام همینهاست با طیب خاطر استقبالش می کنند.&nbsp;</p><p align="justify">تازه از تو چه پنهان٬ وقتی آن <a href="http://hunch.blogsky.com/1387/05/22/post-178/">متن مهریه</a> را نوشتم و اظهانظر بعضی دوستان را خواندم بیشتر فهمیدم که من بیهوده وبلاگستانی ها را از خود می دانم. اقلیت تر از آن بودم که فکر می کردم.&nbsp;بیشتر معتقد شدم که قوانین تعدد زوجات بسیار به قامت اندیشه&nbsp;مردم ما برازنده است.</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">پینوشت: </font><a href="http://dr-reza.blogfa.com/post-195.aspx"><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">این مطلب</font></a><font face="arial,helvetica,sans-serif" color="#333333"> رضا را هم به عنوان تکمله&nbsp;نوشته ام&nbsp;بخوانید. حرفهایش اگرچه از منظر دیگری ست اما&nbsp;طبق معمول جمع و جورتر از&nbsp;درددل های بی سامان&nbsp;من است. </font></p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><font face="Arial" color="#333333"><p align="justify"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#000000"><a href="http://giledokhtar.wordpress.com/">گیله دختر</a> جان؛ فکر کنم جوابت را اینجا بگذارم بهتر باشد. اول یک سوال: این زنی را که دارد دختر بدحجاب را به ماشین ارشادچی هدایت می کند می شناسی؟</font> </p><p align="justify"></p><p align="justify"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#000000"><img hspace="0" src="http://pix2pix.org/my_unzip/1189940339FootballIran_20077247115862.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#000000">این زن همانی ست که امروز با محکوم کردن لایحه می خواهیم به حل مشکلش&nbsp;بپردازیم. من می گویم مشکل ما اول همین خانم است؛ خانمی که تعلق دارد به&nbsp;اکثریت زنان مذهبی ایرانی. خانمی که تمام وجودش تنفر است از من و شما. خانمی که احتمالا فرق زیادی بین شمای اصطلاحا بدحجاب&nbsp;و یک تن فروش قائل نیست. مساله تعدد زوجات هم مربوط به&nbsp;خانواده همین زنان است و از نظر بسیاریشان این مساله&nbsp;اصلا مشکل به حساب نمی آید. خنده دار هم این است که ایشان نه تنها فمنیزم را مدافع حقوق خود نمی&nbsp;بینند بلکه آن را دشمن خونخواره دین و ایمان خویش می دانند. </font></p><p align="justify"><font face="Tahoma" color="#000000">دفاع اقلیت مظلوم از حقوق اکثریت ظالم به نظر من طنز این قصه است. سخاوت نیست بلکه حماقت است! من اصلا درباره اقلیت روشنفکر صحبت نمی کنم. روشنفکری اسباب دارد و مراتب.&nbsp; من دارم درباره یک جور لایف استایل و باورهای عادی حرف می زنم که در اقلیت این جامعه است. برخلاف تو هم اعتقاد دارم این جور قوانین خود آن ۸۰٪ را نشانه می رود و بلای جانشان می شود.</font></p></font>]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 18:23:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.hunch.blogsky.com/Comments.bs?PostID=186</comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/04/post-186/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[هادی ساعی]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/01/post-184/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">آقای هادی ساعی باور کن همیشه از بردت خوشحال شدم.&nbsp;این بار بیشتر از همیشه اما. بی&nbsp;هیاهو شدی پرافتخارترین ورزشکار تاریخ المپیک ایران؛ تو شدی نه تختی و نه رضازاده. خیلی نمی شناسمت ولی هر وقت صحبت کردنت رو دیدم هوشمندی و متانتت&nbsp;رو تحسین کردم. امسال جهتگیری سیاسیت هم البته مزید علته. خنده داره که آقای علی آبادی پیروزی شما رو به حساب خودش خواهد گذاشت؛ بی خیال!&nbsp;خوبه که بالاخره صدا و سیما دلیلی پیدا&nbsp;میکنه تا سرودها و تیزرهایی که راستی راستی داشت رو دست باد&nbsp;می&nbsp;کرد&nbsp;رو پخش کنه؛&nbsp;رسمه این دور و بر٬ بذار خوش باشن. تازه کسی نمیگه سی ان ان برنامه ویژه گذاشته بود دیشب برای معرفی لوپز امریکایی و اعضای خونواده اش. کسی نمیگه که تو نظرسنجی&nbsp;همین <a href="http://www.nbcolympics.com/taekwondo/">سایتهای المپیکی</a>&nbsp;۶۰٪ گفته بودند لوپز حتما برنده&nbsp;مهمترین مدال تکواندوی جهانه.&nbsp;چند ساله که لایق لقب پهلوانی هستی و تا وقتی حسین گنده نورچشمی رضازاده وجود داره که شما اصلا نباید دیده میشدی. چقدر سخته برای حضرات به تو تبریک گفتن.&nbsp;تو سالی که دلم نمی خواست هیچ ایرانی تو المپیک مدالی ببره٬ طلای تو تنها قهرمانی عزیزه برام. بازم تبریک میگم؛ نه به ملت ایران٬ نه به این مسوول و اون&nbsp;سردمدار٬ فقط و فقط به خودت که هنوز امیدوارم میکنی امثال تو این اطراف حضور دارن.&nbsp;&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 17:19:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.hunch.blogsky.com/Comments.bs?PostID=184</comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/06/01/post-184/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[در آشیانه خاموش زیستن]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/05/31/post-183/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">جاهایی هست که افسوس چنین بودنم را می خورم. از خودم بدم می آید. می خواهم فردا که بیدار می شوم همه اشتباهاتم یک کابوس بوده باشد و بس. می خواهم آبی باشد تا به رو بزنم و آن چه من است بشوید و ببرد. می گردم تنبیهی پیدا کنم تا از عذابم کاسته شود. حرف نمی زنم. آفتابی هم نمی شوم. دیگر نمی نویسم. می خوانم٬ گاهی. می دوم٬ پایی اگر باشد. راه می روم٬ آنقدر&nbsp;که یک چیزی تغییر کند و نمی کند؛ هیچوقت. </p><p align="justify">فکرم به جایی قد نمی دهد. کاش دوستی بود هنوز. نه از آنها که تلفنی باید تازه از ماوقع چند ماه پیش باخبرشان کرد. نه آنها که نگاهم را نمی بینند. خودم مانده ام و خودم. این بار خستگی را در کدامین زاویه&nbsp;بنهم؟ آشیانی هست تا این بغض فروخورده را بشکنم؟ این پلک سنگین را کجا فروبندم؟ </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 19:31:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.hunch.blogsky.com/Comments.bs?PostID=183</comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/05/31/post-183/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سقط جنین]]></title>
					<link>http://www.hunch.blogsky.com/1387/05/27/post-182/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">دقت کرده اید که معمولا همان ها که با سقط جنین و مرگ خودخواسته (اوتونازی و خودکشی) مخالفند در مدح اعدام و جنگ (خصوصا تحت نام جنگ مقدس)&nbsp;غزل سرایی می کنند؟ ریچارد داوکینز جرج دابلیو بوش را نمونه بارز نگاه مذهبی به سقط جنین می داند. می گوید از دید بوش جلوگیری از سقط جنین نماد احترام به حق طبیعی بشر برای داشتن حیات است. بوش&nbsp;در حالی&nbsp;همواره با&nbsp;سقط جنین و تحقیقات سلول بنیادی جنینی که می تواند جان بسیاری را نجات دهد مخالف بوده است که نه تنها&nbsp;افتخار بالاترین آمار اعدام در میان ایالتهای امریکا در زمان فرمانداری تگزاس را در فهرست افتخارات خود دارد (میانگین یک اعدام در ۹ روز)&nbsp;بلکه باعث و بانی مرگ هزاران انسانی ست که در طول جنگ های افغانستان و عراق تحت عنوان عوارض جانبی و ناخواسته رسیدن به دموکراسی کشته شدند. آیا جنین در هنگام سقط متحمل درد و زنج می شود؟ یقینا تا وقتی که سیستم عصبی او تکامل نیافته است زجری هم در کار نیست و زمانی که به حداکثر رشد داخل رحمی می رسد به مراتب کمتر از یک انسان بالغ درد می کشد.&nbsp;می توان صراحتا گفت&nbsp;با در نظر گرفتن واقعیتهای فیزیولوژیک حتی گوسفندی که با در نظر گرفتن احکام&nbsp;شرعی قربانی می شود به مراتب&nbsp;درد بیشتری نسبت به چنان جنینی خواهد کشید. این یعنی در مکتب جرج بوش ها حیات آنها که به دنیا نیامده اند بارها بیش از انسان های زنده تضمین می شود. جنین برای آنان نماد زندگی ست و چه چیز بهتر از نماد و اسطوره برای اثبات احترام ما به حقوق بشر؟&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 22:18:45 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.hunch.blogsky.com/Comments.bs?PostID=182</comments>
          <guid>http://www.hunch.blogsky.com/1387/05/27/post-182/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
